تا خدا راهی نیست

تا خدا راهی نیست

دو قدم پیش تر از تردید است


سایه های تردید پی تاراج دلم آمده اند همه جا تاریك است


سایه ها دور شوید نور را گم كردم


من از این چشمه نور جرعه ای می خواهم


تا به احساس خدایی برسم ...


تا خدا راهی نیست ...

از باغ مي برند چراغـاني ات كنند

تا كاج جشن هاي زمستاني ات كنند

پوشانده اند صبح تو را ابر هاي تار

تنها به اين بهانه كه باراني ات كنند

يوسف به اين رها شدن از چاه دل مبند

اين بار مي برنـد كه زنداني ات كنند

اي گل گمان مكن به شـب جشـن مي روي

شايد به خاك مرده اي ارزاني ات كنند

يك نقطه بيش فرق رحيم ورجيم نيست

از نقطه اي بتـرس كه شيطاني ات كنند

آب طلـب نكرده هـميشه مراد نيست

گاهي بهانه ايست كه قرباني ات كنند



باز باران

                                                باز باران


باز باران بی ترانه . . .

باز باران با تمام بی کسی های شبانه

می خورد بر مرد تنها می چکد بر فرش خانه

باز می آید صدای چک چک غم

باز ماتم . . .

من به پشت شیشه تنهایی افتاده

نمی دانم ، نمی فهمم

کجای قطره های بی کسی زیباست . . .

نمی فهمم چرا مردم نمی فهمند

که آن کودک که زیر ضربه شلاق باران سخت می لرزد

کجای ذلتش زیباست. . .نمی فهمم . . .

کجای اشک یک بابا

که سقفی از گِل و آهن به زور چکمه باران

به روی همسرو پروانه های مرده اش آرام باریده

کجایش بوی عشق و عاشقی دارد. . . نمی دانم . . .

نمی دانم چرا مردم نمی دانند

که باران عشق تنها نیست

صدای ممتدش در امتداد رنج این دلهاست

کجای مرگ ما زیباست . . . نمی فهمم . . .

یاد آرم روز باران را یاد آرم مادرم در کنج باران مرد

کودکی ده ساله بودم

می دویدم زیر باران ، از برای نان . . .

مادرم افتاد. . .

مادرم در کوچه های پست شهر آرام جان می داد

فقط من بودم و باران و گِل های خیابان بود. . . نمی دانم . . .

کجای این لجن زیباست . . .

بشنو از من کودک من

پیش چشم مرد فردا که باران هست زیبا

از برای مردم زیبای بالا دست . . .

و آن باران که عشق دارد

فقط جاریست برای عاشقان مست . . .

و باران من و تو درد و غم دارد

خدا هم خوب می داند

که این عدل زمینی ، عدل کم دارد !

میلاد موعود مبارک باد

مدعی گوید که با یک گل نمی اید بهار

                                               من گلی دارم که دنیا را گلستان می کند

                


هزار سال گذشت و غریب بود هنوز

مسافری که به ظاهر حبیب بود هنوز


کسی که بعد گذشت از هزار طوفان هم

میان سینه او یک لهیب بود هنوز


مسافر اسب خودش را به شهر آورد و

نگاه کرد .. جهان پر فریب بود هنوز


و مستجاب نمی شد دعا .. دعای فرج

اگر چه حضرت باری مجیب بود هنوز


ولی شفای مریضان و زایمان زنان

دلیل اصلی امن یجیب بود هنوز


به دستهای تمام جهان نگاه انداخت

قنوت ؟ نه .. همگی توی جیب بود هنوز


گل محمدی از باغ منقرض شده بود

و توی باغ کلاغ، عندلیب بود هنوز


و شاعران که به ظاهر پیمبر قومند

زبورشان پُر ِ حوا و سیب بود هنوز


ظهور قصه شده مثل کشتن عیسی

مسیح شیعه به روی صلیب بود هنوز


برای یک عده، جمکران مزار شده ست

و زنده خواندن مهدی عجیب بود هنوز


مسافر اسب خودش را ز شهر برگرداند

میان شهر زورو بی رقیب بود هنوز


و شهر پشت سرش گفت که : ظهور نکن !

کمی به فکر جهان باش! جمعه تعطیل است..