دلم می خواست بند از پای جانم باز می کردند که من تا روی بام ابرها پرواز می کردم از انجا با کمند کهکشان تا استان عرش می رفتم در ان درگاه درد خویش را فریاد می کردم که کاخ صد ستون کبریا لرزد

مگر یک شب ازین شبهای بی فرجام خواب در چشم خدا لرزد:

دلم می خواست دنیا رنگ دیگر بود

                       خدا با بنده هایش مهربان تر بود